دنیای صورتی

 علی علیه السلام در تاریکی سحر برای ادای نماز صبح به سوی مسجد حرکت کرد.
مرغابی‌هایی که در حیاط خانه بودند در پی او رفتند و به جامه اش آویختند. اهل خانه
خواستند آن ها را از او دور سازند، اما امام فرمود:« آن ها را به حال خود بگذارید.
آنها اکنون سروصدا می‌کنند اما به زودی نوحه سر خواهند داد.»
امام حسن علیه
السلام گفت:« این چه نفوس بدی است که می‌زنید؟»
فرمود:« پسرم، نفوس بد نمی زنم
ولیکن دل من گواهی می‌دهد که کشته خواهم شد.»
ام کلثوم از سخن پدرش پریشان شد و
عرض کرد:« دستور بفرمایید که جُعده به مسجد برود و با مردم نماز بگذارد.»
فرمود:« از قضای الهی نمی توان گریخت.» آن گاه کمربند خود را محکم بست و در
حالی که این دو بیت را زمزمه می کرد عازم مسجد شد.
« کمر خود را برای مرگ محکم
ببند، زیرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد.
از مرگ، آن گاه که به سوی تو آید، جزع
و فریاد مکن.»

تاريخ ۱۳٩۱/٥/٢٠سـاعت ٦:٤۳ ‎ق.ظ نويسنده سارا نظرات ()
яima